عشق
عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است همچنین احساسی عمیق، علاقهای لطیف و یا جاذبهای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و میتواند در حوزههایی غیر قابل تصور ظهور کند.
عشق و احساس شدید دوست داشتن میتواند بسیار متنوع باشد و میتواند علایق بسیاری را شامل شود.
در بعضی از مواقع، عشق بیش از حد به چیزی میتواند شکلی تند و غیر عادی به خود بگیرد که گاه زیان آور و خطرناک است و گاه احساس شادی و خوشبختی میبشد. اما در کل عشق باور و احساسی عمیق و لطیف است که با حس صلحدوستی و انسانیت در تطابق است. عشق نوعی احساس عمیق و عاطفه در مورد دیگران یا جذابیت بی انتها برای دیگران است. در واقع عشق را میتوان یک احساس ژرف و غیر قابل توصیف دانست که فرد آنرا دریک رابطه دوطرفه با دیگری تقسیم میکند. با این وجود کلمه «عشق» در شرایط مختلف معانی مختلفی را بازگو میکند: علاوه بر عشق رومانتیک که ملغمهای از احساسات و میل جنسی است، انواع دیگر عشق مانند عشق افلاطونی ، عشق مذهبی ، عشق به خانواده را میتوان متصورشد و درواقع این کلمه را میتوان در مورد هرچیز دوست داشتنی و فرح بخش مانند فعالیتهای مختلف و انواع غذا به کار برد. «گراهام را دوست دارم». در زبان یونانی برای انواع مختلف عشق کلمات متفاوتی وجود دارد و درواقع کلمه عشق در زبان یونانی در قالب کلمات متعدد بیان میشود، اما در انگلیسی این کلمه با یک قالب هزاران معنی را تداعی میکند.
داشتم میمردم که آمدی
داشتم میمردم که آمدی.خودت بودی که داشتی صدایم میکردی.
امّا من تنها سایه های چشمانت را می دیدم که مرا می پاییدند.
انگار که من تنها بودم با سایه ی پلک هایت.خودت نبودی.
باز صدایت کردم.امّا این بار با پلک هایت که نه؛
با سایه ی اشک هایت جوابم را می دادی.
تنها که داشتم میرفتم تو هم می خواستی با من بیایی.
فهمیدم که برای نجات من نیست.
برای رهایی خویش داری این کارها را می کنی.
امّا من دیگر نایی برای گله کردن از تو نداشتم.
بعد که تورا دیدم حالی فکسنی به سراغم آمد.
امّا این بار نمی خواستم صدایت کنم.
نمی خواستم از تو گله کنم. می خواستم بگویم:
"حق داری، بیاتا با هم برویم.
من تنهایم". امّا گلویم نگرانت شد و نگذاشت حرف هایم را به تو بزنم.
تو نگرانتر از گلویم با گلویت همدرد گلویم شدی.
امّا تو باید باورکنی که این تنها رفتن، تقصیر من و گلویم نبود.
این چیزی بود که ما هر دو با هم داشتیم.
و در تنهایی هر کداممان با هم به صحبت می نشستیم.
با چشمانت مرا همراهی کن تا راحت بروم.
اشک هایت را برای همدردی گلویت بگذار.
آن ها را برای بدرقه من و گلویم دور مریز.
باز به سراغت می آیم. منتظر باش
هر چی عشق توی دنیا من می خواستم مال ماشه
كنار هر قطره ی اشكم هزار خاطره دفن
اینقدر خاطره داری كه گویی قدر یك قرن
گلو می سوزه از عشقت عشقی كه مثل زهره
ازتو كه این همه بی رحمی ازتو كه این همه بی رحمی
ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره
درست با منی اما به این بودن نیازارم
تو كه حتی با چشماتم نمیگی اه دوست دارم
اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود
مگر نه رنگ خود خواهی نشست توی چشمات بود
هر چی عشق توی دنیا من می خواستم مال ماشه
اما تو هیچ وقت نذاشتی بین مون غصه نباشه
فكر می كردم با یك بوسه با تو هم خونه می مونم
نمی دونستم نمیشه آخه بی تو نمی تونم
گله میكنم من ازتو
هزار بار مردم از عشقت تو كه هیچ وقت نمی فهمی
گله میكنم من ازتو
هزار بار مردم از عشقت تو كه هیچ وقت نمی فهمی
چشام هم زاده اشك و خون دلم همسایه ی آه
زمونه گرگ و عشق تو شبیه مكر روباه
شدم چوپانه ساده لوح كناره گله ی احساس
چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دواس
تو اینقدر خواستنی هستی كه این گله نمی فهمه
اگر لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه
ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تو رو روكرد
نفرین به دل ساده كه به چنگال تو خون كرد
**********
هر چی عشق توی دنیا من می خواستم مال ماشه
اما تو هیچ وقت نذاشتی بین مون غصه نباشه
پیک نوید
برای دیدن تو زندگیمو سر می کنم
هر چی دلت می خواد بگو حرفتو باور می کنم
سنگ صبور تو منم پر از وفا وسادگی
بگو که از دل دل تو به من نگی به کی بگی
تو برام پیک نویدی تو مثه صبح سفیدی
دل دیوونه ام دست توست
توفرشته امیدی تو از آسمون رسیدی
شیشه عمر من دست توست
توی سختیهای من فقط تویی که با منی
تو یه پیکی که برام حرفای تازه میزنی
عاشق زارت منم گوهر شب تابم تویی
کسی که به یاد اون یه شب نمی خوابم تویی
براش چه بی تابم تویی...
الهی اون روز نیاد که قلبت از سنگ بشه
حرفات دروغ دلت پر از ریا ونیرنگ بشه
آخه این دل نازکه می شکنه مثله شیشه
اگه یک روز بشکنه دیگه آروم نمیشه.....
پرسید چقدر مرا دوست داری ؟
پرسید چقدر مرا دوست داری ؟
سکوتی کردم چند لحظه به چشمهایش خیره شدم ،گفتم :
دوستت دارم به اندازه ای که عاشقم عاشق یک عاشق واقعی عاشق تو ...
عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری میکند ،
به اندازه تمام لحظه های زندگی ام تا آخر عمرم عاشقم !
به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم ،دوستت دارم !
به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو در زیر باران قدم میزنم عاشق بارانم
به عشق آمدن باران و به اندازه تمام قطره های باراندوستت دارم !
به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره میشوم ،به اندازه تمام ستاره های آسمان
دوستت دارم !
به عشق دیدن تو بی قرارم ، تا تو را دارم هیچ غمی چیز غم دلتنگی ات در دل ندارم،
به اندازه تمام لحظه های بیقراری و دلتنگی دوستت دارم ...
من که عاشق چشمهایت هستم ، عاشق گرفتن دستهای مهربانت هستم ،
به عشق نگاه به آن چشمهای زیبایت دوستت دارم ..
لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است ، آنگاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن
نفسگیر است !
به شیرینی لحظه های عاشقی دوستت دارم !
من که تنها تو را دارم ، از تمام دار دنیا تنها تو را میخواهم ، تو تنها آرزویم هستی
به اندازه تمام آرزوهایم که تنها تویی ، به اندازه دنیا که میخواهم دنیا نباشد و تنها تو
برای من باشی ، به اندازه همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو ای
عشق من ، ای بهترینم به عشق همه این عشقهادوستت دارم !
پرسیدم به جواب این سوال رسیدی؟
اینبار او سکوت کرد و اینبار او با چشمهای خیسش به چشمهایم خیره شد!
اشکهایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه همچنان ادامه داشت
و باز گفتم : به اندازه وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست دوستت دارم !
به عشق این لحظه های انتظار دوستت دارم
زهر عشق
ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه ، رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم
تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی
توشیرینی که شور هستی از تست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو ، غم ازتو ، مستی از تست
به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره ی غم آزمودی
دلت آخر به سر گردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند : دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که این زهر است ، اما ! ... نوش داروست
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد ؛
مرا مهر تو در دل جاودانیست
وگر عمرم به ناکامی سرآید ؛
ترا دارم که : مرگم زندگانیست.
وقت بازی
بیا که باز وقت بازی است ...
بازی قشنگ و ساده ای به فکر من رسیده است در این بازی من درخت می شوم
شکوفه می کنم جوانه می زنم و بعد هم به نام خاک و یاد آب و آفتاب میوه می دهم
درخت ... من درخت می شوم ... درخت زنده ای که میوه اش رسیده و چیدنی است
تو هم پرنده شو ... نه ...
پرنده خوب نیست ... پرنده زود می رود و سایه آرزوی یک پرنده نیست
تو ... تو رهگذر شو و خسته از کنار من عبور کن
مرا ببین بخند و شاد شو و میوه مرا بچین و زیر سایه ام درنگ کن
فقط همین ... !!!
کوله بارم را می بندم
و به دیدارت می آیم
اخم می کنی، می دانم!
اما من تصمیم خودم را گرفته ام
می خواهم از شعر و شاعری بگذرم
وقتی نمی خوانی ام
این شعرها راه به جایی نمی برند
ناخوانده به راه می افتم
سرزده می آیم و مهمانت میشوم
_ «مهمان نمی خواهم.»
می دانم!
اما من تصمیم خودم را گرفته ام
اینبار بی بهانه می آیم
...دوری ازچشمان روشنت بهانه ی کمیست؟!
آخر وقتی نمی خوانی ام
این شعرها راه به جایی نمیبرند...

اجازه هست به عشق تو، توی کوچه ها داد بزنم؟
روی پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؛
اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم؟
ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم؛
اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه؟
بهت بگم عاشقتم، دوست دارم یه عالمه؛
اجاز هست بهت بگم عشق تو توی سینمه؟
جونمو هم به پات بدم بازم برای تو کمه؛
به من بگو، بگو به من، بگو منو دوسنم داری؟
بگو که واسه هوست پا روی دلم نمی ذاری
اجاز هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم؟
چشمی که بدخواهمونه به خاطرت خواب بکنم؛
اجازه فریاد بزنم توی قلبمی تا به ابد؟
بدون اگه رسوا بشم بخاطرت خوبه نبرد؛
اجازه هست کنار تو به اوج ابرهام برسم؟
دست توی دستمو برم به فردا برسم؛
اجازه هست دریا بشم، کویرو پیومنه کنم؟
تو صدف دلم بشی، من توی دلت خونه کنم؛
اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم؟
با یک نگاه بی ریا روی غمو سیاه کنم؛
اجازه هست ... ؟
تو به من خندیدی
ولی نمی دانستی من به چه دلهره ها از باغجه همسایه
سیب را دزدیدم،باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
خش خش قدمهای تو تکرارکنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت.....
گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !..............
گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !.............
او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!!
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:
" دیوانه باران ندیده
تو بگو
گاه که دل می لرزد
از سرماست
توبگو
اشک چرا می جوشد؟
چشمه اش دریاست
وسبب تبخیر است؟
تو بگو سنگ شدن کار یک تسخیر است؟
وشکستن؟!!!!!!
چیست بگو! من خودم می گویم وقتی از عشق دلت می لرزد
وقتی از لحظه ی دوری تو در رنجی
قصه ات غمگین است
دل تو می شکند
شاید از حسرت بودن با او
ودلت می خواهد اما نیست
یا که هست ودرکی نیست..؟

عشق چیزی بود که خدا آن را به سادگی به من داد اما به سختی از من میگیره
عشق چیزی بود که میگفتن فقط تو غصه اما من تو واقعیت بدست آوردمش
عشق چیزی بود که منو اسیر خودش کرد
عشق زیبا ترین چیزی بود که من دیدمش
عشق منی امینه

چه كسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟؟؟؟
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟؟؟؟
ان زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاشکی می دیدم ، شانه
بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر...
چه کسی باور کرد ؟؟؟؟
جنگل جان مرا اتش عشق تو خاکستر کرد ...
بیاموز
گلم, از خود رهیدن را بیاموز
به سرمنزل رسیدن را بیاموز
مجال تنگ و راهی دور در پیش
به پاهایت دویدن را بیاموز
زمین بی عشق خاکی سرد و مرده ست
به قلب خود تپیدن را بیاموز
جهان جولانگهی همواره زیباست
به چشمت خوب دیدن را بیاموز
نگاهم کرد... پنداشتم دوستم دارد !
نگاهم کرد... در نگاهش صد شور عشق خواندم !
نگاهم کرد... دل به او بستم !
نگاهم کرد... اما نه !!! بعدها فهمیدم که او فقط نگاهم کرد
!!! از زندگی آموختم که به هر نگاهی دل نبندم ! که همه نگاه ها پیام آور عشق نیستند...
همه نگاه ها معنی دوست داشتن نمی دهند... و ...

چقدر سخته که بغض داشته باشی، اما نخوای کسی بفهمه... چقدر سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی... چقدر سخته که روز تولدت، همه بهت تبریک بگن، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای...
وقتی کسی که دلت رو اسیر کرده جواب نگاه عاشقانه تو رو ند... .
چقدر سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی، بعد بفهمی دوست نداره...
چقدر سخته وقتی تو زندان عاشقی گرفتار شدی و ازت پرسیدن جرمت چیه؟؟؟ بگی : عشق ...
چقدر سخته ه... چقدر سخته وقتی عاشق کسی باشی که از عشق چیزی نمی دونه
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی : گل من، باغچه نو مبارک.
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده، زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز هم دوستش داری.
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز به جز سلام نتونی بگی...
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه، دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز هم دوسش داری ... .

مرا چون قطرۀ اشکی ز چشم انداختی رفتی
تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی
ز چشمم رفت و بی او روشنایی وز پی اش حیرت
تو هم زین خانه تاریک بیرون تاختی رفتی
مرا عشق تو فارغ کرده بود از دیگران، اما
تو سنگین دل زمن با دیگران پرداختی رفتی

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم .


سخن عشق
فریاد که آن مرغ خوش آواز سفر کرد
تنها به سفر رفت ومرا خون به جگر كرد
رفت ودل غمدیدهام از دوریش افسرد
خوش باد دلش گرچه دلم زیر و زبر كرد
زهرسفرشمس نه زهرست كه نوشست
افسوس كه این شمس فروزان رخ ما كارقمركرد
ای كاش بسوزد پدر عشق كه تا بود
بس جور و جفا با گل و با مرغ سحر كرد
دست از"سخن عشق"فروشوی سعیدی
باید كه زنامحرم اسراردل خویش حذركرد
در میانه ترین نگاه ها
به وسعت آرامشی دریا گونه
میان کاله ی مرا
به ساقه ی نوازشت
بازآور!
قسم به کاله
قسم به بی نقابی آب
دست آویزیِ
هیچ بادی را
نمی خواهم
همینگونه بودنت هم
کافی ست دلم را...
غربت دیرینه ام را با تو قسمت می كنم
تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می كنم
رفتی و با رفتنت كاخ دلم ویرانه شد
من در این ویرانه ها احساس غربت می كنم
چشمهایم خیس از باران اشك و انتظار
من به این دوری خدایا كی عادت می كنم ؟
می روم قلب تو را پیدا كنم
برق چشمان تو را معنا كنم
می روم شاید كه در دشتی بزرگ
معنی عشق تو را پیدا كنم
می روم تا با نگاه گرم تو
این دل دیوانه را شیدا كنم
می روم عاشق شوم همچون نسیم
غنچه های عشق را تا وا كنم
من اگه هنوز می خونم واسه خاطر دل توست
شعرمن صدای غم نیست هم صدای حسرت توست
عزیزم اگه خزونم واست از بهارمی خونم
تورو تنها نمیزارم گرچه تنهاجا می مونم
اگه تو شبهای سردت باخودت تنها میشینی
من برات می خونم از عشق تا که فردا رو ببینی
اگه هم صدای اشکی واسه آرزوی برباد
من برات می خونم ای گل نو بهار رو نبر از یاد
همه دل خوشیم به اینه که تو یادت موندگارم
گرچه عمریه تو این دشت یه خزون بی بهارم
غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگی این نفسای آخره
وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم
وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر میشم
این آخر راهه دیگه باید که تنها بمیرم
تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم
باید برم باید برم باید که بی تو بپرم
آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم
سکوت من نشونه ی رضایتم نیست میدونی
گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی
بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم
هیچی نگم داد نزنم لبامو روهم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گیتار میزنم
با هرنگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم
نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو
نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو
ببار .... ببار ای ابرکم .....
حالا که خسته ای ...... خسته تر ببار .....
حالا که مریمی .... حالا که می خواهی شبنم پاکی هایت را نشان بی مهری ها بدهی .... ببار...
چه کنم که آنقدر کوچکم .... که نمی توانم پناه خستگی هایت شوم ...
چه کنم که آنقدر لبریز بودنت هستم که دیگر خودم هم ، پناهی ندارم ....
منی که خود خسته راهی بی پایان بودم ...
که گفتی از همان اول ...
که خسته تر از منی ، که شکست ساقه مریمت را ، این بی رسمی مردمان بی دل ...
حالا که اینقدر تنهایی ..... با ، بی کسی هایت در آغوش من ببار ....
ببار که چشمانم به شوق باریدن ، برای پاکی مریم مقدسی آمده .... که این بار آبستن خوبی هاست برایم ....
ببار که شاید سالها طول کشید که دیدم باریدنی را ...
ببار که تصویر کنی ... پاک ترین صحنه هستی ام را ...
ببار ... اگر می خواهی با شبنم چشمانت ، دقایق عمرم را کمتر کنی ...
ببار .... این بار بی رحمانه تر ببار ....
ببار .... اما با چشمان بسته ... ببار ....
با چشمان بسته ببار ، تا نبینی کسی به شوق دیدنت آمد و فقط بارینت را دید و دقایق عمرش را به باریدنت ، سپرد ....
دنیا را بد ساخته اند.......
کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد.
کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری.
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است .
زندگی یعنی این ...............
ما ز هر صاحبدلی یک شمه کار آموختیم
نآموختیم
اله از نی، گریه از ابر بهار ما ز هر روشندلی یک رشته فن آموختیم
عقل از مجنون و عشق از کوهکن آموختیم
زندگی بود و نبود من و توست
زندگی پرواز است
تا رسیدن به افق
زندگی آمدن و رفتن نیست
زندگی خواب و خیال من و توست
پستی و بالایی
عشق , شیدایی
زندگی فرصت امکان محال من و توست
گریه , خنده , شوق , غصه
زمزمه , تنهایی
زندگی فاصله های من و توست
زندگی آمدن و ماندن نیست
رستن از بند , رهایی از گل
پر شدن از معنا
و تهی کردن دل از کینه
زندگی زمزمه در باران است
در غروبی دلگیر
زندگی معنی هر پرواز است
پر کشیدن به بلندای خیال من و توست
. . .

عشق , عشق می آفریند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد , امید می آفریند
امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفریند
عشق , عشق می آفریند
و از عشق مردن سفری است به سوی خدا
تبلیغات 

.jpg)

