تبلیغات
تنهای عالم
دوشنبه 14 آبان 1397

عشق دروغ

   نوشته شده توسط: مسعود    

آدمها شبیه حرفهایشان نیستند…
ساده لوح نباش!!
هیچكس
دیگری را
برای چیزی كه هست دوست ندارد!
علاقه ی آدمها به هم
از نیازهایشان شروع میشود
نیازهایی كه
شاید روزی
آدم دیگری
پاسخ بهتری برایشان داشته باشد…


شنبه 23 بهمن 1395

تولد

   نوشته شده توسط: مسعود    

دوباره 23 بهمن ماه دوباره یه سال دیگه دوباره یه تولد تو تنهایی
دوباره دلتنگی روزهای گذشته
دوباره پشیمانی و ناراحتی از گذشته
دوباره افسوس خوردن دوباره ای کاش های تکراری
خدایا به همه آرزوهای قشنگش برسون
خدایا مسیر زندگیمو مشخص کن گره از کار من باز کن
بار الها شکرت
دلگــــــــــــــــــــــیرم از این شهر بی صدا
تنها شدم تنها تر از خـــــــــــــــــــــــــــدا
برسد به دادم بی وفا
دلـــــــــــــــم گرفته
من از غمای این زمــــــــــــــــــــــــــــونه پرم
من حتی از خدا هم دلخــــــــــــــــــــــــورم
توان ندارم دارم میبرم دلـــــــــــــــــــــــم گرفته
رفتـــــــــــــــــــــــــم از یاد  زدم
از غصه فریاد کسی به دادم نمی رسه
ای داد و بی داد
بارونــــــــــــه نم نمه یه ریزه
خش خشه برگــــــــــــــــــــــهـای پاییزه
نفس نفس زندگـــــــــــــــــــیمونه که رفته بر باد
لجظه ها روزهایی که میره
میبینی و دلت میگیره
دفتر خونده ای که هیچ کی تو رو نمی خواد
رفتم از یاد
زدم از غصه فریاد
کسی به دادم نمی رسه ای داد و بی داد


یکشنبه 1 فروردین 1395

سال نو

   نوشته شده توسط: مسعود    

نه هوای تازه و نه لباس نو می خوام
هفت سین من تویی من فقط تو رو می خوام
دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمی خواد
کاش یکی ما دوتا رو با هم آشتی می داد
شب عیدی آسمون وقتی که میباره
بیش تر از شبای پیش عطر قرآن داره
ببین امشب قلبم مث آیینه روشنه
آیینه ی زلال من دیدن عید من
سال نو یعنی تو وقتی از در تو میای
نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای
شب عیدی اسمون وقتی که میباره
بیشتر از شبای پیش عطر قران داره
ببین امشب قلبم مث آیینه روشنه
ایینه زلال من دید عید من
شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت
انتظارت من کشت تو سالی که گذشت
#محسن#چاوشی#سال#نو


دوشنبه 12 مرداد 1394

:)

   نوشته شده توسط: مسعود    



دوشنبه 31 فروردین 1394

آدمها

   نوشته شده توسط: مسعود    

 آدمها
تاوقتی ک کوچیکن
دوست دارن
برای اطرافیانشون
هدیه بخرن
ولی ...پول ندارن!
وقتی هم ک بزرگترمیشن
پول دارن ولی وقت ندارن!
وقتی هم
ک پیر میشن
پول دارن
وقت هم دارن
ولی دیگه خیلی ار اطرافیانشونو ندارن،
بیاین قدرهمو بیشتر از این بدونیم.....


دوشنبه 31 فروردین 1394

...

   نوشته شده توسط: مسعود    

چرا كوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن
بسی صنعت نمى یابد پریشان را فریبیدن

هر اندیشه كه بر جوشد روان گردد پى صیدى
نمك ها را هوس چه بْوَد نمكدان را فریبیدن


چهارشنبه 22 بهمن 1393

تولد

   نوشته شده توسط: مسعود    

یه 23 بهمن دیگه اومد
یه سال دیگه گذشت
یه بهمن از زندگیم کم شد
و یه بهمن به مرگم نزدیک تر شدم
خدایا بهتر از هر کسی از اوضاع من با خبری
شکرت خدا
بازم واسه اون نفر آرزوی خوشبختی می کنم همیشه شاد و سالم باشه
خدایــــــــــــــــــــا فقط یه بار زندگی رو به کام ما شیرین کن نا شکر نیستم  شکرت واسه همه چیز سلامتی ، خانواده ، زندگی .....
زندگیمو بنداز رو غلطک  یه کــــــــار خوب  ، یه سرنوشت شیـــــرین ، .....
کادوی تولدم رو از خودت میخوام خدا <3

امیدوارم بهترین ها تو زندگی و سرنوشتم رقم بخوره


سه شنبه 23 دی 1393

....

   نوشته شده توسط: مسعود    

دنیا قانون عجیبی دارد، هفت میلیارد آدم ،

و فقط با یکی از آنها احساس تنهایی نمی کنی

و خدا نکند که آن یک نفر تنهایت بــگذارد

آن وقت حتی با خودت هم غریبه می شوی...!


 

حســـین پناهی


پنجشنبه 22 خرداد 1393

تا ابد ..

   نوشته شده توسط: مسعود    

من قصه با تــــو بودن را ...

تا ابـد اینگونه آغاز میکنم

یکی بود...

هنوزم هست...

خُــدایا...

همیـــشه باشد...


شنبه 27 اردیبهشت 1393

نمی دانم ...

   نوشته شده توسط: مسعود    

نمی دانم . . .
کدامین دست سرنوشت 
مرا از زندگی جدا کرد
کدامین چشم شور 
مرا اینچنین چشم براه
گذاشت و کدامین 
عشق نا فرجام
سرنوشتش با من 
گره خورد
که اینچنین مرا 
بی تاب کرده است


سه شنبه 2 مهر 1392

عشق

   نوشته شده توسط: مسعود    

عشــق یعنــی:اختیــار بــدی کــه نــابــودت کنــد

امــا

اعتمــاد کنــی کــه ایــن کــار را نمــی کنــد . . .



سه شنبه 2 مهر 1392

...

   نوشته شده توسط: مسعود    







نیــازی بـه انتــقام نیـست !
فـقط مـنتظر بـمان ..
آنـها کـه آزارت مـی دهند ..
سرانـجام بـه خـود آسیـب مـی زنند ..
و اگـر بـخت مـدد کنـد ..
خــداوند اجـازه مـی دهد تماشاگرشان باشــی …!


دوشنبه 14 مرداد 1392

شوق دیدار

   نوشته شده توسط: مسعود    

رودی که می رود

و می رود

و به هیچ دریایی راه نمی یابد

شوق ِ رسیدن ِ به تو

در من این گونه است !


چهارشنبه 1 خرداد 1392

بچگیمون

   نوشته شده توسط: مسعود    

 




شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم

کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛
حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی
کاش دلامون به بزرگی بچگی بود

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلب ها در چهره بود



حالا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و ما به همین سکوت دل خوش کرده ایم
اما یک سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیست که هیچ کس نفهمه
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد داره

دنیا رو ببین !
بچه بودیم بارون همیشه از آسمون می اومد؛
حالا بارون از چشمامون میاد!



بچه بودیم همه چشم های خیسمون رو می دیدند؛
بزرگ شدیم هیچ کس نمی بینه

بچه بودیم توی جمع گریه می کردیم؛
بزرگ شدیم توی خلوت



بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست؛
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم آرزومون بزرگ شدن بود؛
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم



بچه بودیم همه رو به اندازه 10 تا دوست داشتیم؛
بزرگ که شدیم بعضی ها رو اصلا دوست نداریم، بعضی ها رو کم و بعضی ها رو بی نهایت.

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم، همه یکسان بودند؛
بزرگ که شدیم قضاوت های درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه.


کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی 10 تا دوست داشتیم.
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم یک ساعت بعد یادمون می رفت؛
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سال ها یادمون میمونه و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم؛
بزرگ که شدیم حتی 100 تا کلاف نخ هم سرگرممون نمی کنه



بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن یک چیز کوچیک بود؛
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزهاست

بچه بودیم درد دلها رو به ناله ای می گفتیم همه می فهمیدند؛
بزرگ شدیم درد دل رو به صد زبان می گیم... هیچ کس نمی فهمه



بچه که بودیم تو بازی هامون همه اش ادای بزرگترها رو در می آوردیم؛
بزرگ که شدیم همه اش تو خیالمون بر می گردیم به بچگی

بچه که بودیم بچه بودیم؛



بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچهه هم نیستیم !
ای کاش بزرگیمون هم با همون صفت های خوب و پاک بچگی ادامه می یافت ...


پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392

سکوت

   نوشته شده توسط: مسعود    

ساکتم...
ساکت ; اما پر از حرف , پر از رمز و راز , مثل سیگار...
و امروز پس از سال ها سیگار کشیدن , احساس می کنم سکوت سیگار را فهمیدم.
وقتی کسی حرفهایت را نمیفهمد 
باید در سکوت ,
آرام و بی صدا سوخت....


دوشنبه 28 اسفند 1391

دوست دارم

   نوشته شده توسط: مسعود    

چون دوستت میدارم
مجبور نیستی آنگونه که روز آشنایی مان بودی
باقی بمانی...

چون دوستت میدارم
مجبور نیستی خود را محدود کنی
به تصویری که از تو زنده مانده در من ...

چون دوستت میدارم
می توانی در خودت ببالی
چیزهای جدیدی کشف کنی در وجودت
می توانی دگرگون شده, بشکفی ,تازه شوی

چون دوستت میدارم
می توانی آنچه هستی


دوشنبه 28 اسفند 1391

گل سرخ

   نوشته شده توسط: مسعود    

تا روزی کــه بــود ،
دســت هــایــش بــوی گــل ســرخ مــی داد !
.
از روزی کــه رفــت

گــل هــای ســرخ
بــوی دســت هــای او را مــی دهنــد . . .


دوشنبه 28 اسفند 1391

....

   نوشته شده توسط: مسعود    

مگه قلب من بت بود..!!!
که خدا تو را …
برای شکستنش فرستاد….؟؟؟


پنجشنبه 17 اسفند 1391

....

   نوشته شده توسط: مسعود    

سهراب سپهری در جشن تولد یک سالگی فرزندش گفت:


عزیزم؛ یک بهار , یک تابستان , یک پاییز , یک زمستان را دیدی !


از این پس همه چیز تکراریست ...


یکشنبه 22 بهمن 1391

تولد

   نوشته شده توسط: مسعود    

همیشه شب تولد ها دلگیره البته واسه بعضی ها که تنها هستن مثل خودم
ولی در اصل تنها نیستن یکی اون بالا داره می بینه و تنها نمی زاره
تولد خودم مبارک


سه شنبه 17 بهمن 1391

❤ حکم دل ❤

   نوشته شده توسط: مسعود    

بار آخر ، من ورق را با دلم بُر میزنم !
بار دیگر حکم کن ،
اما نه بی دل !
با دلت ،
دل حکم کن !
حکمِ دل : هر که دل دارد بیندازد وسط ،
تا ما دلهایمان را رو کنیم .
دل که رویِ دل بیفتد ،
عشق حاکم میشود .
پس به حکمِ عشق ، بازی میکنیم .
این دلِ من ! ❤
رو بکن حالا دلت را !
دل نداری ؟!
بُر بزن اندیشه ات را .
حکم ِ لازم :
دل سپردن ، دل گرفتن ، هر دو لازم


دوشنبه 16 بهمن 1391

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

   نوشته شده توسط: مسعود    


به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.


پنجشنبه 2 آذر 1391

I LOVE YOU

   نوشته شده توسط: مسعود    

 
 
 
 


Love means Sharing the games of life together..
 


جمعه 19 آبان 1391

انتهای این جاده های پیر

   نوشته شده توسط: مسعود    

آه از این جاده های بی انتها

آه از این همه راه های بی پایان

با من بگو که 

در انتهای این جاده های پیر

چه کسی در انتظار ماست!؟!؟


جمعه 19 آبان 1391

مکالمه عاشقانه یک پسر و دختر!!

   نوشته شده توسط: مسعود    

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت …:
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم
دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت… :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم
دختر گفت …:
اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد
اما تو نمی توانی این کار را بکنی
پسر گفت …:
خوب
من تو رو دوست دارم
چون
زیبا هستی
چون
صدای تو گیراست
چون
جذاب و دوست داشتنی هستی
چون
باملاحظه و بافکر هستی
چون
به من توجه و محبت می کنی
تو را به خاطر لبخندت
دوست دارم
به خاطر تمامی حرکاتت
دوست دارم
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد
چند روز بعد
دختر تصادف کرد و به کما رفت
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم
اکنون دیگر حرف نمی زنی
پس نمی توانم دوستت داشته باشم
دوستت دارم
چون به من توجه و محبت می کنی
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی
نمی توانم دوستت داشته باشم
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد
در زمان هایی مثل الان
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟
نه هرگز
و من هنوز دوستت دارم

 


پنجشنبه 11 آبان 1391

کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

   نوشته شده توسط: مسعود    


کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم


 
http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/0712051958381b6.jpg

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم


کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش

را از نگاهش می توان خواند

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/00032149.jpg



کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتیم

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/kids_kissing.jpg

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود


کاش قلبها در چهره بود

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/boy-hugging-tree.jpg


اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم


http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/017.jpg


دنیا را ببین...

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!



http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/image010.jpg

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه



http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/13880231.jpg
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/rup5js.jpg

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه



بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم


http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/626000sm.jpg
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه



http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/kids-gardening-toys-03.jpg
کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم




بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/painful-kiss-jyb-photography.jpg


بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم


بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/untitled.jpg


بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه



بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/ertyhjkl.jpg
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی


http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/Delepak_JupiterImages-24845221.jpg

بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کسنمی فهمد



بچه بودیم دوستیامون تا نداشت


بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره


http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/frrer.jpg


بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم


پنجشنبه 11 آبان 1391

قرار نبود

   نوشته شده توسط: مسعود    

قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم. قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...
هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود. باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند.
قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک این همه کامپیوتر...و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...
تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟ کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست. این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.
قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.
من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه‌زنده بودن مان. قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.
قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم. قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم. قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه دوست داشتن برای هم بفرستیم...
چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده...
آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی‌آوریم چرا


دوشنبه 8 آبان 1391

زندگی یعنی چه؟

   نوشته شده توسط: مسعود    

شب آرامی بود
می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود


مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ، هدیه دادش به من


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


پدرم دفتر شعری آورد ، بر پشتی تکیه داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد به آرامش


گروه اینترنتی
 پرشین استار |
 www.Persian-Star.org



با خودم می گفتم
زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست 

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی ، که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چی می گردد
هیچ !!!


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری
شعله گرمی امید تو را خواهد کشت

گروه اینترنتی پرشین استار |
 www.Persian-Star.net

زندگی در همین اکنون است


شنبه 14 مرداد 1391

چه زود دیر می شود.

   نوشته شده توسط: مسعود    

چه اسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان میخندیم
چه اسان لحظه ها را بکام هم تلخ میکنیم
وچه ارزان میفروشیم لذت با هم بودن را
چه زود دیر میشود ونمیدانیم که فردا می اید و شاید ما نباشیم.


یکشنبه 28 خرداد 1391

یاد تو

   نوشته شده توسط: مسعود    


امشب دوباره یاد تو داغ دلم رو تازه کرد
نبودنت کنار من غمهامو بی اندازه کرد

هستم ولی نیستم هر لحظه کنارت
نیستم ولی هستم هر لحظه
به یــــــــــادتـــــــ
تو رفته ای بی من تنها سفر کرده ای
من مانده ام که بی تو  شبم را
سحـــــــــر کنــم

تو رفته ای که عشق از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق تو را
تاج ســـــر کنــــم


تعداد کل صفحات: 10 1 2 3 4 5 6 7 ...